تنهايی ها
همه شمع هاي روشن شب سوخت
همه بي کسي ها
ماند با من
واين دل تنها.
فرصت تمام شد
حالا نوبت تنهايي هاست
گلدان در خاک و
گل در ميان آسمان!
بچگی...
آرزو مي کنم دوباره بچه بشم تا وقتي با کسي دعوام شد دو تا قطره اشک بريزم و همه چي تموم شه...
آرزو مي کنم دوباره بچه بشم تا وقتي با کسي قهر کردم دو ثانيه بعد يادم بره و زود آشتي کنم...
آرزو مي کنم دوباره بچه بشم تا نفهمم دوروبرم چي مي گذره...
آرزو مي کنم آرزوهام به کوچيکي و سادگي آرزوهاي بچگي باشه...
اما خيلي وقته ديگه خواب خدا رو نمي بينم!
اين يعني اينکه خيلي وقته بزرگ شدم!!!
بازی
چشم گذاشتيم
باچشماني باز وشمرديم تا هزار
تو يواشکي قايم شدي بي آنکه رد پايت را به جا بگذاري!
وماگرگ شديم بي آنکه حتي خيال دريدنت را داشته باشيم
همه جارا دنبالت گشتيم
پشت کوه ها
درختها
درياها...
وباز شمرديم...شمرديم
اين طور که ما مي گرديم
هيچ وقت پيدايت نمي کنيم
خودت بيا ودوباره شروع کن
اين بار ديگر هيچ کس گرگ نمي شود...
هيچ کس!
چه بي تابانه مي خواهمت
اي دوريت آزمون تلخ زنده به گوري!
چه بي تابانه توراطلب مي کنم!
برپشت سمندي
گويي
نو زين
که قرارش نيست...
وفاصله
تجربه يي بيهوده است.
بسويم بيا و مرا درياب پشت پنجره تنهايي هاي من تنها دو چشم آهويي تو مرا تسلا مي دهد تو چه خيال انگيزي افسوس بهاراني مي آيد و من نيستم تا به لطف چشمان تو زندگي را تحمل کنم!!! افسوس!
خوشبختی
خوشبختي يک لا قباست
سربه زير و خجالتي
ساده لباس ميپوشد
بوي گل ميدهد
صدايش کني
ميپرد در آغوشت
تا وقتي فکرش را نکني
رهايت نميکند
Every night in my dreams I see you, I feel you,
That is how I know you go on.
Far across the distance and spaces between us
you have come to show you go on.
Near, far, wherever you are,
I believe that the heart does go on.
Once more, you open the door
And you're here in my heart,
And my heart will go on and on.
Love can touch us one time and last for a lifetime,
And never let go till we're gone.
Love was when I loved you, one true time I hold to.
In my life we'll always go on.
Near, far, wherever you are,
I believe that the heart does go on.
Once more, you open the door
And you're here in my heart,
And my heart will go on and on.
You're here, there's nothing to fear,
And I know that my heart will go on.
We'll stay forever this way.
You are safe in my heart,
And my heart will go on and on.
(--Lyrics by Will Jennings; Music by James Horner--)
چند تا اس ام اس قشنگ...
هيچوقت به چشمات راز دلت رو نگو چون راز نگه نمي دارد و گريه مي كند
2تا ادم برفي 2طرفه رود خونه عاشقه همديگه ميشن.از عشق همديگه آب ميشن تا شايد وسط رودخونه به هم برسن...
ميدوني چرا کتاب خواندن بهتر از دختربازي؟ 1- وقتي آدم خسته ميشه ميتونه بگذارتش کنار و بره استراحت کنه بعد که دوباره حالش سر جاش اومد بياد از اونجائي که ول کرده بود ادامه بده 2-آدم مجبور نيست تاريخ چاپ همه کتاباش رو يادش بمونه 3-وقتي آدم يک کتاب جديد رو باز ميکنه لازم نيست نگران اين باشه که تا حالا کيا خوندنش
همه ي پسرا دوست دارند يه دختر گيرشون بياد که مثل اسب نجيب باشه مثل سگ وفادار باشه ومثل گوسفند سر به زير باشه اما بيشتر پسرا به آرزوشون مي رسن و دختري گيرشون مياد که مثل اسب جفتک ميندازه مثل سگ پاچه مي گيره ومثل گوسفند نمي فهمه!!! (البته این یکی ارزش معنوی نداره)
چشماتو دايورد کردي رو دلم خيالي نيست . حداقل از ويبره درشون بيار تا انقدر دلمو نلرزونه!
مي خواستم اسمتو تو قلبم حك كنم ولي نكردم. مي دوني چرا؟آخه ترسيدم ضربان قلبم موقع خواب اذيتت كنه.
.
زندگي مثل پيانو است ، دکمه هاي سياه براي غم ها و دکمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت که دکمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي...
شباهت مردها با تاليا:۱خيلي ارزونن.۲زياد اعتبار ندارن.۳کلاس رو اساسي مي يارن پايين . اصلا ميدوني چيه؟ مال بد بيخ ريش صاحبش.
به پشه ميگن چرا زمستونا پيدات نيست ميگه نيست تابستون خيلي رفتارتون خوبه... زمستونم بيام!!!
ميدوني فرق تو با روز چيه؟ روز بايد 30 تاش رو جمع کني تا 1 ماه بشه اما تو همين جوري ماهي!
پناهی...
حيران
سرگردان وگمنام
همچون گمنام ترين سرباز اردوگاه زندگي
همچون قويي غريب ميان قوهها
کم نمو
کم رشد
جان سخت
همچون درخت هاي ولايت
نه نابغه اش مي نويسيم و نه استاد خطابش مي کنيم و نه به معجزة کلمات عنواني را به او نسبت مي دهيم .
به تعبير خود او کلاغي که تابلوي منظر ما را متعادل مي کند .
در بازيها در نوشته ها در هر جايي که او را ببينيد يا بشنويد احساس آرامش عجيبي مي کنيد .
از هر کجاي احساس که با او متقاطع شويد در لحظه هم سفر شما خواهد شد .
معجزة هنر به تعريف او تاثير است تخفيف يک غم يا تشديد يک شادي و به شوخي هاي خاص خود شما را از کنار محالها و ناممکن ها به هيچ بغضي عبور مي دهد ...
شگفتا وقتي بود نمي ديدم
وقتي مي خواند نمي شنيدم
وقتي ديدم که نبود ...
وقتي شنيدم که نخواند ...
و من هنوز حيرانم
حيران همه شبهايي که گذشت و تو نبودي !!!
مرسی از شعر قشنگت...جالب بود برای همه گذاشتم!
چمدان
ساعت شش و سيزده دقيقه است.چمدانم را پر از خرت و پرت کرده ام و حالا يک مسافرم.آسمان آفتابي است و روز خوبي براي شروع يک سفر...
ساعت هشت است.سوار هواپيما مي شوم.تا اوج آسمان پر مي زنم.حالا آسمان آفتابي نيست.ابري است.چمدان من کجاست؟
ساعت نه و نوزده دقيقه است.تا چند دقيقه ديگر به مقصد مي رسيم.خيلي خسته ام.نکند چمدانم گم شود؟
ساعت ده و يازده دقيقه است.من از آسمان مه گرفته به شدت متنفرم.الآن هم مه گرفته است.من خيلي بد شانسم.حتما چمدانم گم مي شود!
ساعتم له و لورده شده است.خودم هم دست کمي از آن ندارم.الآن حدود چهار دقيقه است دارم به خلبان بدو بي راه مي گويم.مردک مگر کوه به آن بزرگي را نديد؟مردک کور!خلبان پنج دقيقه پيش تمام کرد.من واقعا بدبخت شدم.چمدانم داغون شده است.
زمان ديگر مهم نيست من دارم پرواز مي کنم با بال هاي خودم!خداي بزرگ باورم نمي شود من درست مقابل در بهشتم...فرشته اي جلو مي آيد و مي گويد:چيزي لازم داريد آقا؟
مي دانيد چه مي خواهم؟بله...چمدانم را!من چمدان قرمز داغونم را مي خواهم.چون عکس پسر کوچکم با آن لبخند کشدار و دندان هاي يکي در ميان تو جيب سمت چپ چمدانم است.ببخشيد الآن ساعت چند است؟اميدوارم باز هم دير به مدرسه نرسد...!
ليوان!
ليوان
نه شربت آلبالو
نه نوشابه ليمو
نه چاي تلخ
نه حتي آب
ليوان به هيچ کس دل نبست
تمام عمر خالي ماند
وخالي شکست!
قرض
چراغ
چراغ توست
ماه
ماه تو
چراغت را به من قرض مي دهي
تا سري به ماه بزنم؟
جهنم
چراغ قرمز مي شود!ماشين ها سر چهارراه متوقف شده اند.هوا خيلي گرم است.شيشه ماشين را پايين مي کشم تا باد بيايد -خانم گل نمي خواين؟...تو رو خدا خانم...گل دارم.دختر بچه گل فروش با التماس نگاهم مي کند.حواسم سر جايش نيست!
دخترک مي رود.
کنار خيابان پسرک با قناري زردش گل مي فروشد.آدم ها ديگر ديوان حافظ را باز نمي کنند!پسرک اينرا مي داند؟زن کولي اسفند دود مي کند و نزديک ماشين ها مي برد...يعني ما آدم ها آنقدر خوبيم که چشم بخوريم؟
پيرمردي سيگار مي فروشد...
روزنامه را ورق مي زنم تا اطراف را نبينم...چقدر اين چراغ قرمز طولاني شد...حالم دارد بهم مي خورد.تا کي مي توان روزنامه خواند و نديد...تمام روزنامه هاي جهان هم کم است.چراغ سبز مي شود حرکت مي کنم.هوا خيلي گرم است...اين جا خود جهنم است...يک عالمه شکل در سرم مي چرخد.دختر بچه پسرک زن کولي پيرمرد!!
خدايا اينجا کجاست.دوست دارم فرار کنم.هوا خيلي گرم است.
اينجا خود جهنم است...بي هيچ عدالتي!
تنهايی غريب!
تنهايي مي آيد وپشت سرم مي ايستد.گاهي چنان نزديک که نفس هايش پشت گردنم را گرم مي کند.
تنهايي مي آيد.گاهي توي يک مهماني بزرگ به سراغم مي آيد وبعد هم بزرگ و بزرگ تر مي شود مثل هوا مي شود و من تنهايي را تنفس مي کنم وهي تنهاتر مي شوم.تنها تر مي شوم.مثل برج هاي بلند پشت پنجره که يک رديف و منظمکنار هم ايستاده اند و تنهايند.
تنهايي توي کوله بارش گاهي برايم شعر مي آورد. گاهي دوستش دارم وگاهي ازش گريزانم.چيز غريبي ست اين تنهايي...!
تبعيد
تبعيد
تو تعبيد مي شوي
به يک شعر تازه
به دور ازروياهاي سرد
زندان
ناکجاآباد گور قبرستان
تبعيدت مي کنم
به شعرخودم
به شعرزندگي.
آه!
چه قدر بي پرده فريادت مي زنم
نبايد گم شوي
در عمق خيال هاي واهي
دنيا چيزي کم ندارد
جز لبخند هاي تو
و من اشک هايم را دور خواهم ريخت
دورتر از ناکجا آباد.
رويا
دخترک با صداي بلند مي خنديد و روي ساحل مي دويد.شن ها نرو بودند و دخترک با تمام وجود احساسشان مي کرد.خم مي شد ويک مشت شن را در دستانش فشار داد.شن ها از لاي انگشتان کوچکش بيرون زد.مشتش را به بيني نزديک و عطر آرزوهايش را حس کرد.
موج با سنگيني فرود آمد.صداي خنده قطع شد.
رد پاها تا دريا ادامه داشت.ستاره اي چشمک زد.ستاره اي دريايي از کنار ساحل به آسمان خيره شد.صداي خنده بلندتر شد...
مترسک...
مترسک
بيچاره از آن روز که فهميد ازکاربيکارشده دل پارچه ايش شکست.چون کشاورز ديگر از سم هاي شيميايي استفاده مي کرد و ديگرآخرين پرنده هاي جهان هم مرده بودند يا به سياره ديگري پناهنده شده بودند.پس احتياجي به او نبود.
چند روز بعد وقتي تراکتورزمين را شخم مي زد يک قلب پارچه اي را روي زمين پيدا کرد که معلوم نشد صاحبش کيست؟!
خسته
انسان خسته بود.انسان گرفتار وآزرده بود.زندگي مي خواست به او لبخند بزند اما او به زندگي اجازه لبخند زدن نمي داد.انسان اخم مي کردوسرش را پاييين مي گرفت ولبخند زندگي را نمي ديد.
انسان که دستش به جايي نمي رسيد سرش را بالا مي گرفت وخدا را صدا مي زد وزندگي باز به او لبخند مي زد.اما انسان آن قدر به بالا نگاه مي کرد که نمي توانست لبخند زندگي را که نزديکش بود ببيند.
گم مي شوم بي تو
در جنگل سکوت و تنهايي
آن گاه که ازصداي هوهوي باد
مي هراسم
ودر آنتاريکي مبهم
بي تو
فانوسم مي شکند!
دريا و مرگ!
همه جاخشک بود...سراب در چشمان نيمه بازش نقش مي بست اما پاهاي ناتوان و خسته اش ياراي مبارزه اي نو را نداشت.طوفان خاطرات مثل شن در چشمانش فرو مي رفت و تلخي طعم تمام دروغ هاتشنه وتشنه ترش مي کرد!!
تا آب يک زندگي راه بود...تا باران يک عمر! نفس هايش گوئي اصلا جاري نبود.به زنده بودنش شک داشت.صداي گنگ به در کوبيدن ديگران اوهامش را براي لحظه اي به هم ريخت.اما مي دانست تا دريا راهي نيست.دريا درانتهاي بيابان خشک لحظه لحظه نزديک مي شد.
در اتاق با صدا شکسته شد!جسم بي جان دختر با لبخندي مليح بر زمين نقش بسته بود.
او به دريا رسيده بود.
از زخم قلب...
از زخم قلب...
شاملو در نشريه اي به نام جنگ باران که در مهر ماه چاپ شده بود نامه اي در مورد شعر از زخم قلب که يکي از زيباترين شعرهاي او و همچنين شعر محبوب من است در پاسخ يکي از نويسندگان ترکمن نوشته بود.اين نامه لطيف و زيبا و روان است و پر از شاملو...خلاصه آنرا در مورد دختران دشت مي نويسم...
هيچ مي دانيد من اين شعر را بيش از ساير شعرهايم دوست دارم و اين شعر عملا قسمتي از زندگي من است؟من ترکمن ها را بيش از هر ملتي دوست مي دارم.نمي دانم چرا؟ومدت زيادي ميان آنها زندگي کرده ام.شب هاي بسيار در آلاچيق هاي شما خفته ام وروزهاي درازي در اوبه ها.
دختران دشت!
دختران ترکمن به شهر تعلق ندارند.شهر کثيف و بي حصاروپر حرف است.دختران ترکمن زادگان دشت اند و مانند دشت عميق اند و اسرار آميزو خاموش...آنها فقط دختردشت دختر صحرا هستند.وديگر دختران انتظارند زندگي آنان جز انتظار هيچ نيست.اما انتظار چه؟انتظار پايان؟در سر تا سر دشت جز جز سکوت و فقر هيچ چيز حکومت نمي کند.اما سکوت هميشه در انتظار صداست.آنان به جوانه کوچکي مي مانند که زير زره آهنيني از تعصبات محبوس اند.اگر از زير اين زره به در آيند همه تمناها و توقعات شان بيدار مي شوند به سان يال لبند اسبي وحشي که از نفس بادي عاصي مي شوند.
آنها دختران چنين سرزمين و چنين طبيعتي هستند.عشق ها از دسترس آنان به دور است.آنان دختران عشق هاي دورند...
سلام
امشب شبیه که مطمئنا همه منتظر تحویل سال هستند و دوستان من بی شک بیدارند مثل تمامی روزهای زندگیشون...من آرزو می کنم همه شاد باشید وژر از عشق که سرشار است از تمامی احساس های شیرین دنیا.
دوستتان دارم.
سال نو مبارک
در دنیا اگر صدائی بماند اگر سرودی بماند اگر کلمه ای بماند صدای انسان سرود انسان در این کلام است. عشق من!
